هر کار میکنم جواب نظراتتون رو بدم نمیشه ولی از همتون ممنونم راستی موبایل خریدم و جالبه که تنها کسی که با من تماس میگیره عسله . . . روزی چند مرتبه
این چند وقت بعد از برگشتن از دیار کفر یه تصمیمات جدی گرفتم که تا الان حدود 50 درصدش عملی شده . دارم کرمان یه مطب میزنم اگه خدا بخواد گواهی تداوم آموزشم رو تا خرداد می گیرم . تا اون موقع مدرسه عسل بانو هم تموم شده آماده جابجائی می شیم . یه خونه تو کرمان خریدم . حیف کاش خونه عمو حمید رو نفروخته بودیم . یه آپارتمان بزرگ و پر نور خریدیم که مورد پسند سرکار خانوم عسل خانوم واقع شده . مطبم خریدم فعلا از دار دنیا دیگه چیزی ندارم . یه بیمارستانم توی کرمان قرارداد بستم که از تیر ماه توی درمانگاه و بخش عمل جراحی کار کنم . فعلا همه چی آرومه . سرم یه کم شلوغ شده . اصلا نمیرسم بیام نت همش توی هواپیمام از کرمان به تهران و بر عکس . از همه دوستان مخصوصا اونائی که قهر کردن مثل سحر خانوم عذر تقصیر دارم . قول میدم که اینبار آدم شدم . باور کنین به جون خودم
مجبور شدم برای گرفتن پاسپورت عسل یه سر برم آمریکا ببخشین . نبودم . دوباره اواخر جولای با عسل باید برم . ماجراها رو براتون می نویسم . . . فعلا خستگی راه رو بندازم . .
صبح توی رختخواب دراز کشیده بودم و عمه طوبی داشت تو آشپزخونه یه کارائی می کرد .دالامب . . .دالامب . . . دالامب . . . نه تا ضربه زد . از رختخواب بلند شدم و لباس پوشیدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم . باید لوازم تولد عسل رو می خریدم . . . هر سال این موقع لوازم سالگرد نگین رو می خریدم . بدون اینکه بفهمم یه وقت نگاه کردم دیدم تو بهشت زهرام . . . ماشین رو پارک کردم و رفتم پائین . یه خورده قدم زدم . یه گل فروش دیدم ازش چند تا گل نرگس خریدم . دادم دستش . . . خندید و گفت این صد و هفتاد و سه تا . . . اووه هنو باید هزار و خوردی دیگه بخری تا مهریه ام کامل بشه . بهش نگاه کردم و خندیدم و واستادم . جلوی سنگ سفید قبر بودم که روش با رنگ مشکی براقی نوشته بود نگین احمدی . . . طلوع : . . . غروب : . . . نشستم و شاخه های گل رو روی سنگ گذاشتم . باز بلند شدم و بارونی ام رو در آوردم و روی زمین پهن کردم و رو بارونی چهار زانو زدم . هوا سرد بود . . . سیگاری گیراندم و پک زدم . به سنگ قبر خیره شدم و بغضم تو گلو خورد شد و های های زدم زیر گریه . عین یه بچه 3 ساله گریه کردم . چمباتمه زدم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم و دستام رو دور زانو حلقه کردم و اونقدر گریه کردم تا دیگه چشمام خشک شد . روی صورت یخ بسته ام شیار گرم اشک پائین میومد و پائینتر توی ریش پر حجمم گم میشد . سیگار دیگه ای گیراندم وکشیدم . بعد با نگینم حرف زدم . کلی درد دل کردم . بهش اطمینان دادم که عسل از این حال روز من خبری نداره جلوی عسل صورتم رو با سیلی سرخ نگه می دارم . گفتم که چند هفته پیش براش جشن تکلیف گرفتن تو مدرسه و گفتم که حسابی بزرگ شده . ازش معذرت خواهی کردم که دیگه به جای سالگرد می خوام برای دخترش تولد بگیرم . اونم خوشحال شد . عذر خواهیم رو هم قبول کرد . آروم که شدم راه افتادم برگردم . حس کردم سرم گیج میره . دلم به هم خورد و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بالا آوردم . گوشام سنگین شد و سرم شروع کرد به باد کردن . صداها بم و بمتر شد و کم کم نشنیدم . چشمم همه جا رو فریم فریم میدید . همه چی دو تا شد و چشمام سیاه شد هیچی ندید . به زحمت از تو جیبم قرص نیترو رو پیدا کردم و گذاشتم زیر زبونم . اما هیچ بهبودی نبود . نمیتونستم تصمیم بگیرم . یه لحظه با دلی آروم خودم رو به سرنوشت سپردم و گفتم بالاخره نوبت منم رسید . بی حرکت شدم . یکهو یاد عسل افتادم و بلند شدم نشستم و از توی جیب بارونی اسپری رو برداشتم و چندین بار پشت سر هم زیر زبونم اسپری کردم . کم کم چشمام صحنه ها رو به صورت دو تائی بعد تار و بعد عادی دید . . . سرم سبک شد . به اطراف نگاه کردم کسی از اون اطراف رد نمیشد . بلند شدم و آروم به سمت ماشین رفتم . فشارم به شدت پائین اومده بود و داشتم خواب میرفتم . از توی ماشین چند تا شکلات برداشتم و همون کنار نشستم و خوردم . به شدت عصبی بودم . حالم از خودم از دنیا از خدا و از همه به هم می خورد .به ماشین که رسیدم با مشت کوبیدم توی شیشه ماشین . شیشه به اندازه مشت من سوراخ شد و دستم داخل شیشه ماشین موند . با عصبانیت دستم رو بیرون کشیدم که غرق خون بود . رفتم یه درمونگاه و پانسمانش کردم و بعد رفتم شیشه ماشین رو عوض کردم و دم عصر رسیدم خونه
عصر عسل از مدرسه رفته بود خونه خانجون . . . عمه طوبی پیاده رفته بود امامزاده . . . تو اتاق نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم که در خونه زنگ زدن . رفتم تو هال و به مانیتور آیفون نگاه کردم . فرزین بود . در رو روش باز کردم و اومد داخل . یه شیشه ناپلئون رو از لای روزنامه در آورد و گذاشت رو میز و به سمت من اومد که روی مبل منتظرش نشسته بود . دست داد و سلام علیک کرد .
- چی شده یادی از ما کردی ؟
- اومده بودم تهران ماموریت گفتم یه سرم به تو نکبت بزنم .
- اون چیه ؟
- کدوم ؟! آها . . . اون . . . یه سوغاتی کوچولو . . .
و بلند شد و رفت شیه ناپلئون رو برداشت و به سمتم اومد .
- ماه محرم مشروب نمی خورم ببرش .
یه شات از توی بار برداشت و در شیشه رو باز کرد و شات رو پر کرد و همینجور که به سمتم می اومد شات رو تا ته رفت بالا و گفت:
-به درک که نمی خوری خودم می خورم . دستت چی شده ؟
- چیز مهمی نیست بریده . . .
- مشخصه . . .
- چی؟!
- که چیز مهمی نیست .
- فردا تولد عسله
- خودم می دونم براش کادو هم آوردم . تو ماشینه باید بیاد با من بریم بیرون پارک تا بهش بدم . . .
- عسل نیست خونه خانجونشه
- ا ا ا اَه . . . طوری نیست می مونم تا بیاد . نمیاد . فردا همونجا براش تولد گرفتیم . . . ما میریم اونجا . . .
- اِ آخجون منم افتادم .
- منزل خودتونه . میمونم فردا با هم بریم . . . اوکی فردا با هم میریم . . عصر باید برم یه خورده وسایل بخرم و یه کادو برای عسل
- اونم با هم میریم . . .
از خواب پریدم و خیس عرق بودم . . . نشستم و عرق صورتم رو پاک کردم قلبم به شدت می کوبید . به اطراف نگاه کردم . خانومی کنارم توی آرامش کامل خوابیده بود . . . شکم برآمده اش زیر پتو به آرومی بالا و پائین میرفت . . . به بیرون نگاه کردم ، صبح شروع شده بود . بلند شدم و رفتم کنار پنجره . . . به بیرون نگاه کردم . چه خوابی بود . . . خانومی سر زا رفت و من به تنهائی مجبور شدم دخترم رو بزرگ کنم . خندیدم و خوشحال شدم از اینکه یه خواب بیشتر نبوده و رفتم سر کار . نزدیک ظهر بود که زنگ زد و گفت درداش داره زیاد میشه . سریع خودم رو رسوندم خونه ساک رو بردم اونطرف خیابون و گفتم وایستا دور بزنم بیام اینور دنبالت . . . ساک رو که توی صندوق عقب گذاشتم بهش نگاه کردم . کیفش رو انداخته بود رو دستش و داشت با موبایل حرف میزد . به طرف در ماشین رفتم که دیدم یه موتوری با سرعت به سمت خانومی میرونه . به خانومی نگاه کردم ، کیفش روی دستش انداخته بود و پشتش به موتوری بود . به سمت اونور خیابون دویدم . یکهو خیابون بیش از حد شلوغ شد . داد زدم و صداش کردم . هر چی صدا زدم نگین نشنید . بالاخره رسیدم به وسط بلوار . موتوری خیلی بهش نزدیک شده بود . از ته دل فریاد زدم . روش رو بر گردوند و به من نگاه کرد . همون موقع موتوری بهش رسید و خورد بهش . از خواب پریدم و قلبم مثل تلمبه میزد . نفس از نفسم نمی افتاد . تو عرق خیس بودم . اتاق تاریک بود . عسل کنارم خوابیده بود . نازش کردم و رفتم توی هال دستگاه فشار خون رو به دستم بستم . دستگاه چاق و لاغر شد و عدد ها رو نوشت . 22 روی 12 . . . یه قرص نیترو زیر زبونم گذاشتم . صدای بارون پشت شیشه شنیده میشد . همونجا خواب رفتم
تمام سال من بی تو
پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس
نمی شنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من
یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم
گل یأس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم
مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی
محاله بازی برگرده
دارم یخ می زنم بی تو
تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی
نمی شه حفظ ظاهر کرد
جای خالیه تو داره
همه دنیامو می گیره
بی تو آسونترین کارا
واسم سخت و نفس گیره
بی تو هم صحبت شبهام
همین چهار دونه دیواره
بیتو این سقف هم سقف نیست
ازش دلتنگی می باره
یه سوئیشرت نازک میپوشم و از اتاق میام بیرون . برق اتاق عمه طوبی خاموش میشه . به سمت بالا میرم . عسل روی کتاب نقاشیش خواب رفته . بلندش میکنم و میذارمش توی تخت خوابش . همه جا روشن و تاریک میشه و صدای غرش آسمون رو پر و خالی میکنه . به عسل نگاه میکنم . اصلا متوجه رعد و برق نمیشه . پرده اتاقش رو میبندم و چراغ رو خاموش میکنم . اما در اتاق رو نمیبندم . به سمت گرامافون میرم . دنبال صفحه جواد بدیع زاده میگردم . رو گرام میزارم و سوزن رو روی صفحه میذارم و گرام رو روشن میکنم و به سمت بوفه میرم . یه گیلاس بزرگ بر میدارم و توش تا نصف شراب قرمز میریزم . دیگه چند لیتر بیشتر از این شراب نمونده . می خوام یه جرعه از این شراب رو برای آخرین نفسم نگه دارم . تا کی آخرین نفس رو بکشم خدا میدونه . گیلاس رو به دستم می گیرم و میام پائین . تلویزیون روشنه و برای خودش یه چیزائی نشون میده . خاموشش میکنم و کنار صندلیم میرم . گیلاس شراب رو روی میز کنار صندلی میذارم و میشینم و یه تابی به صندلی می دم . چند تکه ذغال دیگه توی شومینه سو سو میزنه . بلند میشم و چند تکه هیزم روش میذارم و دوباره میشینم و به چوبهائی که دارن سعی میکنن دود کنن خیره میمونم . دوباره همه جا روشن و تاریک میشه . صدای غرش همه فضا رو می ترکونه و دوباره صدای گرامافون زورش میچربه و به گوش میرسه .
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفائی
- بیا یه قرار بذاریم . . .
- چی ؟
- من زودتر بمیرم باشه ؟
- نه من زودتر بمیرم
- نه خوب من نمیتونم مردن تو رو تحمل کنم خوب
- آره خوب راست میگی . . . من مَردم بهتر تحمل می کنم . . . باشه تو زودتر بمیر
اشک کنار گوشه چشمم رو پاک میکنم و بلند میشم و به سمت اتاق خوابم میرم و یه قاب عکس ازش بر میدارم و میام میذارم جلوی شومینه . به عکسش خیره میمونم . گردنش رو کج کرده و موهای خرمائی رنگش رو ریخته روی شونه اش . چشمای مشکیش یه برق مخصوص شیطنت داره . از اونائی که توی چشم عسل هست .
نمیکنی ای گل یک دم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
هیزمهائی که دارن به شدت دود میکنن یکهو شعله میکشن و تا جلوی پای من رو روشن میکنن .
سیگاری میگیرانم و ازش کام میگیرم . دود رو توی سینه حبس میکنم و اشک چشمم رو پاک میکنم . به حرف حامد خنده ام گرفت . عصر اینجا بود . گفت من بعد از چند سال که دارم روی تو کار میکنم به این نتیجه رسیدم که تو دچار افسردگی هستی . باز یاد حرف سحر افتادم که میگفت این حامد اگه طبیب بودی سر خود دوا بکردی . یارو بعد از هشت - نه سال تازه فهمیده من افسرده شدم . دستش درد نکنه . دود سیگار رو رها میکنم . هوا نم داره و یه احساس استخون درد در آدم ایجاد میکنه . شعله شومینه خوب بالا کشیده و گرماش پاهام رو به مور مور واداشته . یه کام دیگه از سیگار میکشم و میذارمش روی لبه زیر سیگاری و بلند میشم و میرم طرف درب حیاط . از پشت شیشه به بیرون نگاه میکنم . بارون نمی میزنه و رو به زیاد شدنه . ویکی زیر درخت انار نشسته و کز کرده . یادم می افته که سقف لونه اش چکه میکنه . درب ساختمان رو باز میکنم و با دست بهش اشاره میکنم . بلند میشه و به سمتم میاد و جلوی در میشینه . یه پادری میندازم جلوی در و بهش اشاره میکنم که بیاد تو . نمیاد . باز با تحکم بهش اشاره میکنم . میاد و روی پا دری وایمیسته . پام رو میکشم رو پادری . اونم چار دست و پاش رو روی پا دری میکشه . در رو میبندم . ویکی بهم خیره میمونه و باز به در نگاه میکنه . دوباره رعد وبرق . با دست پادری رو میگیرم و ویکی از روش کنار میره . پادری رو کنار صندلی خودم جلوی شومینه پهن میکنم و به ویکی اشاره میکنم . میاد روی پادری میایسته . من میشینم و ویکی هم رو پادری دراز میکشه . گیلاس رو بر میدارم و از لب گیلاس مزه مزه میکنم . سیگار به ته رسیده . آخرین کام رو ازش میگیرم و خاموشش میکنم . گیلاس رو بر میدارم و به سمت درب حیلط میرم . ویکی نگاهم میکنه اما تکون نمیخوره . به دیوار تکیه میدم و بیرون رو نگاه میکنم . غروب از راه رسیده . ملاشین رو از جلوی بیمارستان بر میدارم و میارم توی پارکینگ . لباسم غرق خونه . بارون یه کله میباره . میرم جلوی در اتاق پزشک کشیک و در میزنم و میرم داخل . هادی نشسته و داره روزنامه میخونه . تا من رو میبینه بلند میشه و میاد جلو و دستاش رو میذاره سر شونه هام و میگه چه خبر ؟
- هیچی . . . هنوز تو اتاق عمله
- خوب میشه ایشاله غصه نخور
- اومدم نماز بخونم
یه نگاهی به لباسم کرد و گفت برو یه روپوش بپوش بعد بیا
زیپ لباس روئ باز کردم و از تنم درش آوردم و پرتش کردم روی مبل جلوم . ویکی سرش رو گردوند و نگام کرد . بهش خندیدم . دوباره سرش رو گذاشت رو دستاش .
تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی....
ولی خوب چه فایده هیچ شبی زیر هیچ بارونی توی هیچ کوچه ای پر نور ماه نخواهد شد . ضبط رو خاموش کردم و کنار پنجره ایستادم . صدای بارون همه فضای حیاط رو پر کرده بود از باریدن . . . صدای فیش فیش ناشی از سوختن هیزم خیس .. . و سکوت مبهم خونه و من . . . .
در حالی که احساس می کردم لب بالام کم کم خدر میشه سعی می کردم خون توی دهنم نره . . . با زبونم چاک روی لبم رو لمس می کردم و سرم رو پائین انداخته بودم . با دست چاقالوش زیر چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد . به انگشتری عقیق دستش خیره شدم . گفت :
- من رو نگاه کن
آروم چشمام رو گردوندم و نگاش کردم .
- ببین پسر خوب اگه همکاری نکنی در آینده تو این مملکت هیچ گ. . . نمی تونی بخوری . . . هرچی میگم بنویس امضا کن . دو هفته دیگه آزادی . بعدشم هیچی به هیچی . و گرنه دهنت سرویسه عزیزم
سرم رو از روی برگه بلند کردم و به آقای ک گفتم :
- اخراج شدم . وسایلم رو جمع میکنم . یه آژانس برام خبر کن
چشمای آقای ک از کاسه در اومد و گفت :
- چی ؟! چرا ؟! یعنی چی آقای دکتر ؟ اخراج ؟! چرا ؟!
- نمی دونم نوشته به دلایل امنیتی هر چه سریعتر محل کار خود را ترک کنید .
- اشتباه شده آقای دکتر . . . حتما اشتباه شده . . . چه دلیل امنیتی . . .
- نه اشتباه نشده . . . به همین خاطره . . .
- یعنی چی آقای دکتر
- یعنی همین . . . یه آژانس بگیر برام لطفا . .
- چشم
و از اتاق بیرون رفت . وسایلم رو جمع کردم . روی صندلی نشستم و چرخیدم و به دیوار خیره شدم .
- خوب حالا چیکار میکنی ؟
- دیگه طاقت ندارم . هر چی میگین بدین امضا می کنم .
- فیلم چی ؟
- فیلمم میگیرم . . . هر کار میگین بگین بکنم . . .
این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
" حسین پناهی "
ببخشید نگرانتون کردم . چند روز نبودم . . . عسل مریضه توی بیمارستان بستریه . . . خدا رو شکر خطر رفع شده . به زودی میام . . . بازم متاسفم نگرانتون کردم
- خوب همه فکر میکنن تو بابا بزرگمی
- باشه اشکالی نداره موهام رو رنگ میکنم . . . خوبه ؟
- ها . . .
- ها نه بله . . .
- بله ولی سبیلوئی تازه سبیلتم سفیده . . .
- خوب زشته من سبیلم رو بتراشم . تو اداره دعوام میکنن .
- چطوری بابای دوستای من رو دعوا نمیکنن ؟
- خوب اونا خیلی جونن . . .
- آره تو پیری تازه صورتتم چروکه . . .
- باشه بابائی سبیلمم میتراشم خوبه . . .
یه نگاهی بهم کرد و خندید و گفت :
- ها خوبه . . . نمیشه یه جوری چروکای صورتت صاف بشه ؟
- چرا ولی من اون کار رو نمیکنم . . .
- خوب نکن . . فقط می خوام بدونم چجوری میشه ؟!
- هیچی پوست صورت رو میکنن . اینجوری ( دو سمت پیراهنم رو بادست کشیدم و با سر به پیراهنم اشاره کردم ) میکشن . صاف که شد می دوزنش سر جاش .
دو تا دستاش رو گذاشته بود جلوی دهنش و ابروهاش رو گرفته بود بالا و با صورتی غرق تعجب و چندش به من نگاه میکرد . بعد گفت :
- خوب پوست صورتت رو که میکنن ، چشمات نمی افته بیرون ؟
- من که این کار رو نمیکنم ولی هر کی بکنه ممکنه چشماش بیفته بیرون
- خوب به دکترت بگو حواسش باشه یه وقت نیافته بیرون
- من که این کار رو نمیکنم ولی دکترا خودشون حواسشون هست
- بعد جوون می شی ؟
- من که این کار رو نمیکنم ولی هر کی بکنه یه خورده جوون میشه
- بعد خیلی باید پول بدی ؟
- من که این کار رو نمیکنم ولی هرکی بکنه آره خیلی باید پول بده .
-اونوقت خیلیم دردت میگیره ؟
- من که این کار رو نمیکنم ولی هر کی این کار رو بکنه خیلی خیلی دردش میگیره .
- پس تو این کار رو نکن .
- باشه
و بلند شد و رفت . چند دقیقه بعد اومد گفت :
- بابائی یه خواهش
- جانم ؟
- میشه به خاطر من دردش رو تحمل کنی . . .
- باشه !
- چشماش گرد شد و گفت :
- واقعا ؟
- آره واقعا
دیشب رفتم موهام رو رنگ کردم . سیبیلمم تراشیدم . قرار شده هفته دیگه بریم دکتر برای عملم وقت بگیریم . اینم به خاطر عسل . . .
. . .
اصلا باز هم ولش کن . . .
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد
سیگارهای شبانه
حرفهای اتفاقی
چتری که جز برای دو نفر باز نمی شود
آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن
باران برای تو با سر می آید
بیا قدم بزنیم
سیگار از من
باران از تو
شعر زیبا و بلندی بود . پیپ رو چاق کردم و پنجره اتاق را باز کردم و به پیپ پک زدم . ویکی جلوی درب ماشین رو حیاط دراز کشیده بود و از یک بعد از ظهر دم دار و ابری تابستانی کسل میشد . به سمت کمد رفتم . شیشه اسکاچ رو برداشتم و یک استکان رو از اسکاچ گرم پر کردم و گذاشتم روی میز . روی صندلی کار نشستم و تا آخر پیپ رو کشیدم . بعد دستام رو پشت سرم زدم و پشتی صندلی را خم تر کردم و لم دادم . پاهام رو روی میز گذاشته بودم . چند دقیقه ای گذشت و چشمانم بسته بود . صدای باد حیاط رو در نوردید . چشم باز کردم و دست دراز کردم و استکان اسکاچ رو برداشتم و یه جرعه رو توی چاله گلو خالی کردم و اخمام رو تو هم کشیدم . از کشوی میز کامپیوتر پاکت سیگار رو برداشتم و یه سیگار روشن کردم . بلند شدم رفتم جلوی پنجره اتاق و به درخت انار خیره شدم و تابستان سرما زده .. . از سیگار کامی گرفتم و برگشتم و باقی استکان رو توی چاله گلو خالی کردم . نم بارونی رو باد به شیشه های اتاق میزد . ویکی بلند شد و رفت تو لونه خودش . به سیگار پک زدم . تلفن زنگ زد . تا به تلفن رسیدم صدای رعد و برق همه جا رو پر و خالی کرد . تلفن هنوز زنگ می خورد . گوشی رو که برداشتم صدای وحشتناک رگبار به گوش میرسید . به شیشه نور گیر بالای سرم نگاه کردم . انگار شیلنگ آب روش می ریخت . از سیگار کام گرفتم و گفتم بفرمائید .
- من پسر همسایه عمو حمید هستم
- سلام . . . . . چطوری ؟
- ممنونم . .. . شما چطورید آقای دکتر
- مرسی . . . جانم ؟ چی شده ؟
- راستش نمیدونم چطور بگم ؟ ( و صداش می لرزید)
- چی شده نگران شدم ؟ چطور شده ؟
- راستش حال عمو حمیدتون خوب نیست
- چطورش شده ؟
- دقیقا نمیدونم . اما اصلا حالش خوب نیست . سکته کرده
- کجاست الان ؟
- تو بیمارستان .
- سی سی یو یا آی سی یو ؟
- ( بعد از کمی مِن و مِن ) هیچکدوم
- یعنی چی هیچ کدوم ؟
- توی زیر زمین بیمارستان . . .
- ( یخ کردم ) سردخونه ؟
- . . . متاسفانه بله . . . . ( و زد زیر گریه )
ای قندک بانو که همیشه میای برای ما پست میذاری تو که هیچ وقت آدرست رو نذاشتی . ما تا کنون فکر می کردیم که تو بلاگ نداری . نگو بلاگ داشتی و ما خبر نداشتیم . تو که رمز پست میذاری آدرستم بذار
دوستان عزیز و همیشه همراه باید من رو ببخشین . نمیدونین نوشتن همین چند کلمه برام چقدر سخته . به همتون سر میزنم . همه اتون رو می خونم . اما دلم به دماغ نوشتن نمیره . بهتر میشم و میام . راستی اونائی که یهو ول میکنین میرین حالا یهو میاین میگین ما اومدیم . . . شما رو هم می خونم
امشب به مهمانی تو می آیم
نه چشمان فریبنده ات را میخواهم
و نه لبان خیس تبدارت را
مرا یک آغوش به وسعت دستانت کافی است
دلم گرفته ...
غم هایم را بغل کن .
عمه طوبی پیش ماست . خونه کرمان به نام خودش بود گویا . گذاشتتش برای فروش . خونه اصفهان رو هم همینطور . می خواد با ما زندگی کنه .
دیروز رفتم سفارت سوئیس . گفتن درسته تو شهروند آمریکائی اما دخترت الان 8 سالشه بعیده که بهش پاسپورت آمریکائی بدن . گفتم مادرشم شهروند آمریکا بوده . گفت باشه مهم نیست . احتمالا باید خودتون برید آمریکا . گفتم حالا شما درخواست رو بفرستید . قرار شد تا نتیجه صبر کنیم .
به دیوار قبرستون تکیه داده بودم . به سیگار پک میزدم . آمبولانس بهشت زهرا رسید . عمه طوبی با مرضیه سر گور نشسته بودند و آروم گریه می کردند .چشمم رو ازشون گرفتم و آخرین کام رو از سیگار گرفتم و انداختمش زیر پام و با گور کن به سمت ماشین رفتیم . پسر همسایه عمو حمید از جلوی ماشین نعش کش پیاده شد . تک و توک ماشین همسایه ها رسیدند و ایستادند و پیاده شدند .
به حرمت شرف لا اله الا اله
لا اله الا اله
به حرمت شرف محمدا الرسول اله
لا اله الا اله
آخوند نبود .
پیرمرد گورکن صورت عمو حمید رو باز کرد . و به من نگاه کرد . بهش علامت دادم که بیا بالا .
رفتم داخل گور و صورت عمو حمید رو کامل باز کردم و دستم رو گذاشتم سر شونه اش و تلقین خوندم . بعد پیشونی عمو رو بوسیدم . از قبر بیرون اومدم . گورکن لهد رو بست . عسل اونور تر روی یه سکو نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد . جمعیت کم مشغول رفتن بود . برای ناهار آدرس رستوران رو اعلام کردم .
10 - 20 نفری بودند . روی عمو حمید خاک ریختم . بعد بیل رو زدم زیر بغلم و به خاکش نگاه کردم . یاد بابا افتادم . اشکم رو پاک کردم و دست عمه طوبی رو گرفتم و با مرضیه رفتیم .
عمو حمید هم از بین ما رفت . همین یک هفته گذشته
صبح پا شدیم دو نفری رفتیم پارک بدمینتون بازی کردیم . به قول عسل من حتی به درد بازی هم نمی خورم . یاد سحر افتادم . بعد اومدیم خونه و بساط جوجه کباب راه انداختیم . ظهر حامد هم اومد پیش ما . رفت یه پیک ویسکی برداشت و همراه جوجه کباب خورد . بهش گفتم روز قتله خجالت بکش . گفت دست بردار از این چرندیات . بعد ته پیکش رو سر کشید و گفت ما اگه کافر خدا هم باشیم باز یه ته رگ ابولفضلی داریم . نمیدونم . شاید اون درس میگه . من زیاد آدم معتقدی نیستم . شاید به وجود خدا و دنیای پس از مرگم قلبا اعتقادی ندارم . اما ظاهرا دوست ندارم این اعتقادم به حقیقت بپیونده . شاید میترسم از اینکه دیگه نگین رو نبینم . حامد عسل رو با خودش برد که امشب بره پیش خاله مهتابش . کلی راجع به مغز اعتقاداتم فکر کردم . اما به نتیجه ای نگرفتم . . .
دیروز با عسل رفتیم پارک . اسکیت بازی میکرد یا به قول خودش اسکیتی بازی . میگم:
- زشته بابا تو دیگه بزرگ شدی کلمات رو درست تلفظ کن
میگه :
- زشت نیست تو وقتی می خوای بگی عسل میگی ع ع ع عسل ؟!
و باهام قهر شوخی میکنه . اینم از اونکاراست که خودش فقط بلده . میگم بابائی راه دور نرو نگران میشم . میگه تو اینقدر راه دور میری من نباید نگران بشم ؟ منم قهر شوخی میکنم . یه چند لحظه بعد میاد صورتم و ناز میکنه میگه باشه راه دور نمیرم . باهام آشتی کن . میبوسمش و میره بازی کنه . توی میدون دیدمه . سرم رو به پشتی نیمکت تکیه میدم و نگاهش میکنم . خدائی از همه حرفه ای تر بازی میکنه . دنده عقب میره . چپ و راست میره . خیلی قشنگ . تازه از روی موانع هم میپره . هوا صافه . آسمون قشنگه . غروب تابستونی بسیار دلنشینیست . درختا با نسیم ملایم میرقصن و صدای بچه ها که جیغ میزنن و میدون و میخندن و گریه میکنن تو در هم شنیده میشه . گهگاه صدای موتوری که با گاز رد میشه عین پاره کردن سکوت ، شلوغی بچه ها رو به هم میریزه . چند نفر خانم اونطرفتر بطری های آب معدنی بچه هاشون تو دستشون نشستن و با هم حرف میزنن . دو نفر دختر خانم چند نیمکت اونطرفتر روبروی من نشستن و ظاهرا من رو مسخره میکنن و با هم میخندن . یه دختر و پسر دست تو دست به آسمون نگاه میکنن و رد میشن . پیپم رو میگیرونم و بهش پک میزنم . یادم میاد ماه رمضونه . به اطراف نگاه میکنم . ظاهرا مزاحم کسی نیستم . دوباره پک میزنم . عسل بهم نگاه میکنه و دست تکون میده . براش دست تکون میدم و می خندم . همه چیز خوبه . خیلی خوب . اما یه جای کار میلنگه . یاد یه شعر از قصر می افتم که میگه :
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
شعر رو با زمزمه بلند برای خودم می خونم . چشمام تر میشه . دستمالی از جیبم بر میدارم و چشمام رو خشک میکنم . هوا کم کم تاریک میشه .
مطالب قدیمی تر »